چند مطلب در رابطه با زندگانی و سیره امام رضا علیه السلام -1-
کتاب: زندگى سیاسى امام هشتم، ص 91
نویسنده: سید جعفر شهیدى
امام رضا علیه السلام هشتمین امام شیعه اثنا عشرى است و پیامبر(ص) نام وى را به صراحت ذکر فرموده: على فرزند موسى، فرزند محمد، فرزند على، فرزند حسین، فرزند على، فرزند ابوطالب که درود خدا بر همه آنان باد.
کنیهاش ابوالحسن است.
برخى از لقبهایش عبارتند از رضا، صابر، زکى، ولى. . .
نقش انگشتریش: حسبى الله، یا به روایت دیگر ماشاء الله، لا قوة الا بالله.
زادگاهش در مدینه به سال 148 هجرى بود. یعنى در همان سالى که جدش امام صادق(ع) در گذشت و این نظر بیشتر علما و تاریخ نویسان است. (1) .
البته کسانى هم هستند که ولادت امام رضا(ع) را در سال 153 هجرى دانستهاند، مانند: اربلى در کشف الغمه، ابن شهرآشوب در مناقب، صدوق در عیون الاخبار هر چند که کلامش چندان صریح نیست، مسعودى در اثبات الوصیه، ابن خلکان در وفیات الاعیان، ابن عبد الوهاب در عیون المعجزات، و یافعى در مرآة الجنان. . .
و نیز گفته شده که تاریخ تولد حضرت امام رضا(ع) سال 151 است. ولى به هر حال قول نخست از همه قویتر و مشهورتر است و دو قول اخیر طرفدار بسیار کمى دارد.
تاریخ وفات امام رضا(ع)، بنا به گفته علماى و مورخان بزرگ، سال 203 هجرى در طوس بوده است.
پىنوشتها:
(1) مانند: شیخ مفید در ارشاد، شبراوى در الاتحاف بحب الاشراف، کلینى در کافى، کفعمى در مصباح، شهید در دروس، طبرسى در اعلام الورى، فتال در روضة الواعظین، صدوق در علل الشرایع، تاج الدین محمد بن زهره در غایة الاختصار، ابن صباح مالکى در الفصول المهمة، اردبیلى، در جامع الرواة، مسعودى در مروج الذهب هر چند که در کلامش ابهامى است، ابو الفداء در تاریخ خود، گنجى شافعى در کفایة الطالب، ابن اثیر در کامل، ابن حجر در صواعقش، شبلنجی در نور الابصار، بغدادى در سبائک الذهب، ابن جوزى در تذکرة الخواص، ابن الوردى در تاریخ خود، که از تاریخ غفارى و نوبختى نیز نقل کرده. عتاب بن اسد نیز مىگفت که گروهى از اهل مدینه را شنیده که همین مطلب را مىگویند. غیر از این افراد، تعداد بسیارى دیگر نیز مىباشند.
-------------------------------------------
۲-
زندگینامه امام علی بن موسی الرضا (ع)
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 141
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
زندگى امام ابو الحسن على الرضا ابن موسى الكاظم ابن جعفر الصادق ابن محمد الباقر بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام هشتمين امام از ائمه اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين
امام رضا (ع) در روز جمعه، يا پنجشنبه 11 ذى حجه يا ذى قعده يا ربيع الاول سال 153 يا 148 هجرى در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت. بنابراين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق (ع) بوده يا پنجسال پس از درگذشت آن حضرت رخ داده است. همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشنبه آخر صفر يا 17 يا 21 ماه مبارك رمضان يا 18 جمادى الاولى يا 23 ذى قعده يا آخر همين ماه در سال 203 يا 206 يا 202 هجرى اتفاق افتاده است. شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است كه امام رضا (ع) در 21 ماه رمضان، در روز جمعه سال 203 هجرى درگذشته است. وفات آن حضرت در سال 203 در طوس و در يكى از روستاهاى نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد.
با تاريخهاى مختلفى كه نقل شد، عمر آن حضرت 48 يا 47 يا 50 يا 51 سال و 49 يا 79 روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10 روز بوده است. اما برخى كه سن آن حضرت را 55 يا 52 يا 49 سال دانستهاند، سخنشان با هيچ يك از اقوال و روايات، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشات گرفته كه سال ناقص را به عنوان يكسال كامل حساب كردهاند. از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است كه گفته است: ميلاد امام رضا (ع) در 11 ربيع الاول سال 153 و وفات وى در 21 رمضان سال 203 بوده و با اين حساب آن حضرت 49 سال و شش ماه در اين جهان زيسته است. مطابق آنچه صدوق نقل كرده، عمر آن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز مىشود و منشا اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانستشيخ مفيد نيز مرتكب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهاى خود بر كتاب المجالس السنيه متذكر اين خطا شدهايم.
بنابر گفته مولف مطالب السؤول، امام رضا (ع) 24 سال و چند ماه و بنابر قول ابن خشاب 24 سال و 10 ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد. لكن مطابق آنچه گفته شد، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29 سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانكه در مطالب السؤول نيز آمده، 25 سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيستسال در جهان زندگى كرد. چنانكه شيخ مفيد نيز در ارشاد همين قول را گفته است. برخى نيز اين مدت را بيستسال و دو ماه، يا يستسال و نه ماه، يا بيستسال و چهار ماه، يا بيست و يكسال و 11 ماه، ذكر كردهاند كه اين مدت، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است. در طول اين مدت آن حضرت دنباله حكومت هارون رشيد را كه ده سال و بيست و پنج روز بود درك كرد. سپس امين از سلطنتخلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدى براى مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوباره امين بر او خروج كرد و براى وى از مردم بيعت گرفته شد و يكسال و هفت ماه حكومت كرد ولى به دست طاهر بن حسين كشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تكيه زد و بيستسال حكومت كرد. امام رضا (ع) پس از گذشت پنجيا هشتسال از خلافت مامون به شهادت رسيد.
مادر امام رضا (ع)
در مطالب السؤول گفته شده است كه: مادر آن حضرت كنيزى بود. كه خيزران مرسى نام داشت. برخى نام وى را شقراء نوبيه، ذكر كردهاند كه اروى، اسم او و شقراء لقب وى بوده است.
طبرسى در اعلام الورى گويد: مادرش كنيزى بود به نام نجمه كه به وى ام البنين مىگفتند. برخى نام مادر آن حضرت را سكن نوبيه و تكتم، نيز گفتهاند. حاكم ابو على گويد: از جمله شواهدى كه دلالت دارد نام مادر امام رضا (ع) تكتم بود، سخن شاعرى است كه در مدح آن حضرت فرموده است:
الا ان خير الناس نفسا و والدا
و رهطا و اجدادا على المعظم (1)
اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا
اماما يودى حجة الله تكتم (2)
ابو بكر گويد: عدهاى اين شعر را به عموى ابو ابراهيم بن عباس منسوب ساختهاند و من آن را روايت نمىكنم و روايت و سماع اين شعر براى من واقع نشده بنابراين نه آن را اثبات مىكنم و نه ابطال. وى همچنين گويد: تكتم از اسامى زنان عرب است و در اشعار بسيارى به كار رفته است. از جمله در اين بيت:
«طاف الخيالان فزادا سقما
خيال تكنى و خيال تكتما»
فيروز آبادى نيز بر اين اظهار نظر صحه گذارده و گفته است: تكنى و تكتم به صورت مجهول، هر يك از نامهاى زنان است.
كنيه امام رضا
كنيه آن حضرت را ابو الحسن و نيز ابو الحسن ثانى خواندهاند. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين روايتى نقل كرده و مبنى بر آن كه كنيه آن حضرت، ابو بكر بوده است. وى به سند خود از عيسى بن مهران از ابو صلت هروى نقل كرده است كه گفت: روزى مامون از من پرسشى كرد. گفتم: ابو بكر در اين باره چنين و چنان گفته است. مامون پرسيد: كدام ابو بكر؟ابو بكر ما يا ابو بكر اهل سنت؟گفتم، ابو بكر ما. پس عيسى از ابو صلت پرسيد: ابو بكر شما كيست؟پاسخ داد: على بن موسى الرضاست كه بدين كنيه خوانده مىشود.
لقب آن حضرت
در كتاب مطالب السؤول در اين باره آمده است: القاب آن حضرت عبارت است از رضا، صابر، رضى و وفى، كه مشهورترين آنها رضاست. در فصول المهمة نيز مشابه اين مطلب آمده با اين تفاوت كه در آنجا به جاى القاب رضى و وفى، زكى و ولى ياد شده است. در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است: احمد بزنطى گويد: بدان جهت آن حضرت را رضا ناميدند كه او از خدا در آسمانش رضا بود و براى پيامبر و ائمه در زمين رضا بود. و نيز گفتهاند چون مخالف و موافق گرد آن حضرت بودند وى را رضا ناميدند. همچنين گفتهاند: چون مامون بدان حضرت، رضايت داد وى را رضا گفتند.
نقش انگشترى آن حضرت
در فصول المهمة گفته شده است: نقش انگشترى امام رضا (ع) «حسبى الله»بود و در كافى به سند خود از امام رضا (ع) نقل شده است كه فرمود: نقش انگشترى من، «ما شاء الله لا قوة الا بالله»است. صدوق نيز در عيون گويد: نقش انگشترى آن حضرت«وليى الله»بود.
فرزندان امام رضا (ع)
كمال الدين محمد بن طلحه در مطالب السؤول گويد: آن حضرت شش فرزند داشت. پنج پسر و يك دختر. نام فرزندان وى چنين است: محمد قانع، حسن، جعفر، ابراهيم، حسن و عايشه».
عبد العزيز بن اخضر جنابذى در معالم العتره و ابن خشاب در مواليد اهل البيت و ابو نعيم در حلية الاوليا نظير همين سخن را گفتهاند. سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گويد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: محمد (امام نهم) ابو جعفر ثانى، جعفر، ابو محمد حسن، ابراهيم و يك دختر. شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد: امام رضا (ع) دنيا را بدرود گفت و سراغ نداريم كه از وى فرزندى به جا مانده باشد جز همان پسرش كه بعد از وى به امامت رسيد. يعنى حضرت ابو جعفر محمد بن على (ع) .
ابن شهر آشوب در مناقب مىگويد: امام محمد بن على (ع) تنها فرزند اوست. طبرى در اعلام الورى نويسد: تنها فرزند رضا (ع) پسرش محمد بن على جواد بود لا غير. در كتاب العدد القوية آمده است كه امام رضا (ع) دو پسر داشت كه نام آنها محمد و موسى بود و جز اين دو فرزندى نداشت. همچنين در قرب الاسناد نقل شده است كه بزنطى به حضرت رضا (ع) عرض كرد: من از چند سال پيش درباره جانشين شما پرسش مىكردم و شما هر بار پاسخ مىداديد پس از من پسرم جانشين من خواهد شد. اما اينك خداوند به شما دو پسر عطا كرده است پس كداميك از پسرانتان جانشين شمايند؟
مجلسى نيز در بحار الانوار در باب خوشخويى حديثى از عيون اخبار الرضا (ع) نقل كرده كه در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است.
پىنوشتها:
1 - هان كه از بهترين مردمان از نظر سرشت و پدر و خانواده و نيا، على (ع) بزرگ است.
2 - تكتم او را براى ما به ارمغان آورد و او براى علم و حلم هشتمين امامى است كه حجتخدا را ادا مىكند.
-----------------------------------------
۳-
امام رضا(ع) و مسير راه (1)
كتاب: زندگى سياسى هشتمين امام، ص 192
مؤلف: سيد جعفر شهيدى
يكى از دستورهاى مامون براى آوردن امام به «مرو» آن بود كه «رجاء بن ابىضحاك» را مامور كرده بود تا خط سير او را بصره، اهواز و فارس قرار بدهد و هرگز از راه كوفه، جبل و قم، امام را نياورد.
علت اين دستور هم واضح بود. زيرا اهل كوفه و قم شيعه بودند و در مهرورزى نسبتبه علويان و اهلبيت معروف بودند، بويژه كوفه كه از حساسيت ويژهاى در قلمرو حكومتى برخوردار بود.
مامون نمىخواست امام(ع) با عبور از اين شهرها بيشتر آنان را تحت تاثير قرار دهد و بر شيفتگيشان بيش از پيش بيفزايد.
بر عكس، مردم بصره شديدا هواخواه عثمان بودند و عباسيان نيز در اين شهر از موقعيتبسيار خوبى برخوردار بودند. همين اهل بصره بودند كه خانههايشان به دست زيدالنار، فرزند امام كاظم(ع)، طعمه آتش گرديد.
---------------
۴-
امام رضا(ع) و مسير راه (2)
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 157
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
طبرى مىنويسد: در اين سال، يعنى سال 200 هجرى، مامون فردى را به نام رجاء بن ابو ضحاك، عموى فضل بن سهل و فرناس خادم را براى آوردن على بن موسى بن جعفر بن محمد و محمد بن جعفر روانه كرد. محمد بن جعفر در مكه بر مامون شوريد و خود را امير مؤمنان خواند. آنگاه خود را به دست جلودى سپرد و جلودى با او به عراق آمد و وى را تسليم حسن بن سهل كرد. حسن نيز وى را به همراه رجاء بن ابو ضحاك به نزد مامون در مرو گسيل داشت. طبرى نيز اين مطلب را نوشته است. رجاء، امام رضا (ع) را از مدينه و محمد بن جعفر را از عراق آورد.
صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از رجاء بن ابو ضحاك نقل كرده است كه گفت: مامون مرا مامور آوردن على بن موسى الرضا از مدينه كرد. و به من دستور داد كه وى را از راه بصره و اهواز و فارس بياورم نه از راه قم. و نيز فرمان داد كه شبانه روز از وى محافظت كنم تا او را نزد مامون ببرم. بنابراين من از مدينه تا مرو، همراه على بن موسى بودم.
ابو الفرج و شيخ مفيد گفتهاند: مامورى كه آن حضرت و محمد بن جعفر را از مدينه آورد جلودى بود كه عيسى بن يزيد نام داشت. اما اين سخن به دور از واقعيت است زيرا جلودى از اميران رشيد و دشمن رضا (ع) بود. بنابراين مامون او را براى آوردن رضا (ع) گسيل نكرده بود. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين، پس از آن گفته است: مامون، امام رضا (ع) را به حيله مسموم ساخت و آن حضرت در اثر سم جان داد گويد: «در اين باره گفته شده است»قسمتى از اين خبر را على بن حسين بن على بن حمزه از عمويش محمد بن على بن حمزه علوى و قسمتى ديگر را احمد بن محمد بن سعيد از يحيى بن حسن علوى برايم باز گفتهاند. و من اخبار ايشان را جمع كردهام.
نگارنده: شيخ مفيد در ارشاد پارهاى از اين خبر را به همان نحوى كه ابو الفرج آورده، نقل كرده است اما بدون ذكر سند. و بر آن خبر نيز مطالبى افزوده است. ظاهرا آنچه اين دو در آن اتفاق نظر دارند، مفيد از مقاتل نقل كرده است چون نسخهاى از اين كتاب به خط ابو الفرج در نزد مفيد موجود بوده و وى در جاى ديگرى از كتاب ارشاد بدين تصريح كرده است. بنابراين ما قسمتى را كه اين دو در آن متفق هستند نقل مىكنيم و در جايى كه بيانات آنان با يكديگر متفاوت است، خاصة از وى نقل مىكنيم. اين دو نوشتهاند: مامون به نزد گروهى از خاندان ابو طالب فرستاد و ايشان را كه على بن موسى الرضا عليهما السلام نيز در بين آنان بود از مدينه به سوى خود حركت داد. و دستور داد آنها آنان را از راه بصره بياورند. كسى كه مامور آوردن ايشان بود به جلودى شهرت داشت. ابو الفرج گويد: او از مردم خراسان بود.
كلينى روايت كرده است كه مامون به امام رضا (ع) نوشت راه جبل (كرمانشاه) و قم را در پيش نگير بلكه از راه بصره و اهواز و فارس بيا و در روايت صدوق است كه مامون به امام رضا (ع) نوشت: از راه كوفه و قم حركت مكن پس امام از راه بصره و اهواز و فارس آمد.
مامون آن حضرت را از آمدن از راه كوفه و قم بدين خاطر منع كرده بود كه ىدانستشمار شيعيان در آنجاها بسيار است و بيم داشت كه مردم اين دو شهر به سوى آن حضرت آيند و به گردش جمع شوند. و از آن حضرت خواست كه از راه بصره و اهواز و فارس، يعنى شيراز، و حدود آن شهر عازم خراسان شود. زيرا كسى كه از عراق به خراسان مىرود دو راه در پيش رو دارد يكى راه بصره، اهواز و فارس و ديگرى راه بلاد جبل يعنى كرمانشاه، همدان و قم.
حاكم در تاريخ نيشابور مىنويسد: مامون، امام رضا را از مدينه به بصره سپس به اهواز سپس به فارس و از آنجا به نيشابور و بالاخره به مرو آورد و چنان شد كه شد.
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از محول سجستانى نقل كرده است كه گفت: چون پيك براى حركت دادن امام رضا (ع) به خراسان، وارد مدينه شد من در آن شهر بودم. پس امام رضا (ع) به مسجد رسول الله آمد تا با آن حضرت خداحافظى كند. در هر بار آن حضرت به سوى قبر بازمىگشت و صدايش به گريه بلند مىشد. به آن حضرت نزديك شدم و بر او سلام گفتم. او نيز سلامم را پاسخ گفت. به وى تبريك گفتم. وى فرمود: مرا رها كن. من از جوار جدم صلى الله عليه و آله و سلم بيرون مىشوم و در غربت مىميرم.
حميرى در دلايل از امية بن على نقل كرده است كه گفت: با ابو الحسن (ع) در سالى كه به حج رفته بود، در مكه بودم سپس آن حضرت به خراسان رفت در حالى كه ابو جعفر (ع) نيز آن حضرت را همراهى مىكرد. ابو الحسن (ع) با خانه خدا وداع گفت و چون طوافش را به پايان رساند به سوى مقام رفت و در آنجا نماز گزارد. ابو جعفر بر گردن موفق سوار بود و طواف مىكرد. سپس ابو جعفر (ع) به سوى سنگ رفت و در آنجا مدت درازى نشست. موفق به او گفت: فدايت گردم برخيز. ابو جعفر (ع) فرمود: نمىخواهم هرگز از اينجا جدا شوم مگر آن كه خدا خواهد. در چهرهاش آثار غم و اندوه هويدا بود. موفق به نزد ابو الحسن (ع) رفت و گفت: فدايت گردم ابو جعفر (ع) در حجر نشسته و قصد برخاستن ندارد. آنگاه ابو الحسن (ع) برخاست و پيش ابو جعفر رفت و به او فرمود: عزيزم برخيز. ابو جعفر پاسخ داد: نمىخواهم از اينجا جدا شوم. امام فرمود: آرى عزيزم. سپس گفت: چگونه برخيزم كه تو چنان با خانه خدا وداع گفتى كه ديگر به سوى آن بازنمىگردى. امام رضا (ع) فرمود: برخيز عزيزم. ابو جعفر نيز برخاست.
--------------------------------------
۵-
امام رضا (ع) در نيشابور (1)
كتاب: زندگى سياسى امام هشتم، ص 94
نويسنده: سيد جعفر شهيدى
اين ماجرا را تقريبا تمام كتابهايى كه به احوال امام رضا(ع) و جريانهاى خط سيرش به «مرو» پرداختهاند، نقل كردهاند. هنگام ورود به نيشابور دو حافظ قرآن به نامهاى «ابوزرعه رازى» و «محمد بن اسلم طوسى» همراه با تعداد بيشمارى از دانشجويان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رويش روشنى گيرد. مردم بسيارى به استقبال آمده بودند، برخى فرياد مىزدند، برخى ديگر از خوشحالى جامه خود را بر تن مىدريدند، عدهاى روى زمين در مىغلتيدند، عدهاى هم سم استر امام را در آغوش مىكشيدند و بالاخره جمعى نيز گردنها را به سوى سايبان محملش كشيده، هر كس به نحوى احساسات خود را ابراز مىكرد. روز به نيمه رسيد و از چشمان مردم همچنان سيل اشك سرازير بود. بالاخره چند تن از راهنمايان فرياد برآوردند كه: «اى مردم، همه سكوت اختيار كرده گوش فرا دهيد. پيغمبر اسلام(ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهيد. . . »
در آن هنگام امام(ع) حديثى را با ذكر سلسله سند طلائيش كه مشهور است، براى مردم چنين بازگو كرد:
خدا مىفرمايد: «كلمه توحيد يعنى لا اله الا الله دژ من است، هر كس وارد اين دژ شود، از عذاب ايمن است».
امام اين را بگفت و مركبش از جا حركت كرد، آنگاه دوباره سر از سايبان مركب بيرون آورده افزود: «اما با رعايتشروط آن كه من خود از جمله شروط آن هستم».
در آن روز تعدادى بالغ بر بيست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند كه حديث امام را مىنوشتند. آرى، و بدينگونه مورخان رويداد معروف نيشابور را يادداشت كردهاند. (1)
سند ولايتعهدى كه مامون آن را به خط خويش نوشته، ضمن تعبيرهايى بازگو كننده موقعيت و سجايا در شخصيت امام است. مثلا مامون چنين مىنويسد: «. . . چون او بديد فضيلت درخشانش، واكنش چشمگيرش، پارسايى برجستهاش، زهد سرهاش، كنارهگيريش از دنيا، و خلاصه خويشتنداريش از مردم را و بر وى (مامون) ثابت گرديد اخبارى كه پيوسته درباره او با هماهنگى مضمون شنيده مىشد، زبانهايى كه بر او اتفاق سخن داشتند، و چون در او فضيلت را به حد عالى، زنده و كامل يافت. . . »
و به نوشته النجوم الزاهره، امام رضا «سرور بنى هاشم و گرانقدرترين آنها در زمان خود بود. مامون او را بسيار گرامى مىداشت، در برابرش بسى كرنش مىكرد. . . » (2)
پىنوشتها:
(1) اين موضوع در مجله مدينة العلم (سال اول، ص 415) از صاحب تاريخ نيشابور و از المناوى فى شرح الجامع الصغير نقل كرده. اين داستان در كتابهاى زير نقل شده است: الصواعق المحرقة / ص 122 - حلية الاولياء / 3 / ص 192 - عيون اخبار الرضا / 2 / ص 135 - امالى صدوق / ص 208 - ينابيع المودة / ص 364 و 385 - بحار / 49 / ص 123، 126، 127 - الفصول المهمة، ابن الصباغ / ص 240 - نور الابصار / ص 141. كتاب مسند الامام نيز آن را از اين كتابها نقل كرده است: التوحيد، معانى الاخبار، كشف الغمة / 3 / ص 98. اين داستان در بسيارى از كتابهاى ديگر نيز ذكر شده منتها برخى جمله «به شروط آن و من از اين شروط هستم» را حذف كردهاند كه دليلش براى ما روشن است.
(2) النجوم الزاهرة / 2 / ص 74.
---------------------------------------
۶-
امام رضا(ع) در نيشابور (2)
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 159
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا روايت كرده است: چون رضا (ع) به نيشابور وارد شد در محلهاى به نام قزوينى (غزينى) فرود آمد. در اين محله، حمامى بود كه امروز به حمام رضا معروف است. در آنجا چشمه كم آبى وجود داشت. امام بر آن كسى را گماشت تا آب چشمه را بيرون آورد تا آنجا كه آب بسيار فزونى گرفت و از بيرون كوچه حوضى ايجاد كرد كه چند پل مىخورد تا آن حوض، آب از آن فرود مىآمد سپس امام رضا (ع) به اين چشمه وارد شد و در آن غسل كرد و سپس از آن بيرون آمد و در كنار محل آن نماز گزارد مردم نيز متناوبا در اين حوض وارد مىشدند و در آن غسل مىكردند و براى تبرك از آب آن مىنوشيدند و در كنار محل آن چشمه نماز مىگزاردند و حاجات خود را از خداوند عز و جل طلب مىكردند. اين چشمه معروف به«چشمه كهلان»است كه امروز نيز مقصود نظر مردمان مىباشد.
حديثسلسلة الذهب
در كتاب فصول المهمة نوشته ابن صباغ مالكى آمده است كه مولى السعيد امام الدنيا عماد الدين محمد بن ابو سعيد بن عبد الكريم وازن گفته است در محرم سال 596 مؤلف تاريخ نيشابور در كتابش نوشته است: چون على بن موسى الرضا (ع) در همان سفرى كه به فضيلتشهادت نايل آمد، به نيشابور قدم نهاد در هودجى پوشيده و بر استرى سياه و سفيد نشسته بود. شور و غوغا در نيشابور برپا شد. پس دو پيشواى حافظ احاديث نبوى و رنجبرندگان بر حفظ سنت محمدى، ابو زرعه رازى و محمد بن اسلم طوسى، كه عده بىشمارى از طالبان علم و محدثان و راويان و حديثشناسان، آن دو را همراهى مىكردند، نزد امام رضا (ع) آمده عرض كردند: اى سرور بزرگ، فرزند امامان بزرگ، به حق پدران پاك و اسلاف گرامىات نمىخواهى روى نيكو و مبارك خود را به ما نشان دهى و براى ما حديثى از پدرانت از جدت محمد (ص) روايت كنى؟ما تو را به او سوگند مىدهيم. پس امام خواستار توقف استر شد و به غلامانش دستور داد پردهها را از هودج كنار زنند. چشمان خلايق به ديدار چهره مبارك آن حضرت منور گرديد. آن حضرت دو گيسوى بافته شده داشت كه بر شانهاش افكنده بود. مردم، از هر طبقهاى ايستاده بودند و به وى مىنگريستند. گروهى فرياد مىكردند و دستهاى مىگريستند و عدهاى روى در خاك مىماليدند و گروهى نعل استرش را مىبوسيدند. صداى ضجه و فرياد بالا گرفته بود. پس امامان و علما و فقها فرياد زدند: اى مردم بشنويد و به خاطر سپاريد و براى شنيدن چيزى كه شما را نفع مىبخشد سكوت كنيد و ما را با صداى ناله و فرياد و گريه خود ميازاريد. ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسى در صدد املاى حديثبودند. پس على بن موسى الرضا (ع) فرمود: حديث كرد مرا پدرم موسى كاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش على زين العابدين از پدرش حسين شهيد كربلا از پدرش على بن ابى طالب كه گفت: عزيزم و نور چشمانم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: جبرئيل حديث كرد مرا و گفتشنيدم پروردگار سبحانه و تعالى مىفرمايد: كلمه«لا اله الا الله»دژ من است. هر كه آن را بگويد به دژ من وارد گشته است و آن كه به دژ من وارد شده از عذاب من ايمن و آسوده است.
سپس پرده هودج را افكند و رفت. پس نويسندگانى كه اين حديث را نوشتند شماره كردند افزون بر بيست هزار نفر بودند. و در روايتى است كه بيست و چهار هزار مركبدان، به جز دوات، در آن روز شمارش شد.
رسيدن امام رضا (ع) به مرو
ابو الفرج و شيخ مفيد در تتمه گفتار سابق خويش آوردهاند كه جلودى آن حضرت را با همراهان خود از خاندان ابو طالب بر مامون وارد كرد. مامون همراهان امام را در يك خانه و على بن موسى الرضا (ع) را در خانهاى ديگر جاى داد. مفيد گويد: مامون امام را مورد اكرام و بزرگداشت قرار داد.
----------------------------------
۷-
امام رضا(ع) و مامون
كتاب: زندگى سياسى هشتمين امام، ص 149
مؤلف: سيد جعفر شهيدى
نگرشى بر تاريخدر كتابهاى تاريخى چنين مىخوانيم كه مامون نخست پيشنهاد خلافتبه امام كرد (1) ، ولى امام شديدا از پذيرفتن آن خوددارى نمود. مدتها مامون مىكوشيد كه امام را به پذيرش اين مقام قانع گرداند، ولى موفق نمىشد. مىگويند اين كوششها به مدت دو ماه در «مرو» ادامه يافت كه امام همچنان از پذيرفتن پيشنهاد وى امتناع مىورزيد. (2)
مامون به امام مىگفت: «. . . اى فرزند رسول خدا، من به فضيلت، علم، زهد، پارسايى و خدا پرستيت پى بردم و ديدم كه تو از من به خلافتسزاوارترى. . . ».
امام پاسخ داد: «با پارسايى در دنيا اميد نجات از شر آن را دارم، با خويشتندارى از گناهان، اميد دريافتبهرهها دارم، و با فروتنى در دنيا مقام عالى نزد خدا مىطلبم. . . »
مامون مىگفت: مىخواهم خود را از خلافت معزول كنم و آن را به تو واگذارم و خود نيز با تو بيعت كنم؟!
امام پاسخ داد: اگر اين خلافت از آن تست، پس تو حق ندارى اين جامه خدايى را از تن خود به در آورده بر قامتشخص ديگرى بپوشى، و اگر خلافت مال تو نيست، پس چگونه چيزى را كه مال تو نيست، به من مىبخشايى؟» (3)
با اين همه مامون گفت: تو ناگزير از پذيرفتن آنى!!
امام پاسخ داد: هرگز اين كار را با طيب خاطر نخواهم كرد. . .
روزها و روزها مامون در متقاعد ساختن امام كوشيد و پيوسته فضل و حسن را به نزدش مىفرستاد و بالاخره هم مايوس شد از اينكه امام خلافت را از وى بپذيرد.
روزى ذوالرئاستين، وزير مامون، در برابر مردم ايستاد و گفت: شگفتا! چه امر شگفتآميزى مىبينم! مىبينم كه اميرالمؤمنين مامون خلافت را به رضا تفويض مىكند، ولى او نمىپذيرد. رضا مىگويد: در من توان اين كار نيست و هرگز نيرويى براى آن ندارم. . . من هرگز خلافت را اينگونه ضايع شده نيافتم». (4) .
پذيرفتن وليعهدى با تهديدتلاش مامون براى متقاعد ساختن اماماز كتابهاى تاريخ و روايت چنين بر مىآيد كه مامون به راههاى گوناگونى تلاش براى اقناع امام مىكرد. از زمانى كه امام هنوز در مدينه بود اين تلاشها شروع شد و پيوسته مامون با وى مكاتبه مىكرد كه آخر هم به نتيجهاى نرسيد.
سپس «رجاء بن ابى ضحاك» را كه از خويشان فضل بن سهل بود (5) ، مامور براى انتقال امام به مرو كرد. امام را برغم عدم تمايل قلبيش به اين شهر آوردند و در آنجا مامون دوباره كوششهاى خود را شروع كرد. مدت دو ماه كوشيد و حتى به تصريح يا كنايه امام را به قتل هم تهديد مىكرد، ولى امام هرگز زير بار نرفت. تا سرانجام از هر سو زير فشار قرار گرفت كه آنگاه با نهايت اكراه و در حالى كه از شدت درماندگى مىگريست، مقام وليعهدى را پذيرفت.
اين بيعت در هفتم رمضان به سال 201 هجرى انجام گرفت.
برخى از دلايل ناخشنودى امام(ع)
متونى كه در اين باره به دست ما رسيده آن قدر زياد است كه به حد تواتر رسيده. ابوالفرج مىنويسد: «. . . مامون، فضل و حسن، فرزندان سهل، را نزد على بن موسى(ع) روانه كرد. ايشان به وى مقام وليعهدى را پيشنهاد كردند، ولى او نپذيرفت - آنان پيوسته پيشنهاد خود را تكرار كردند و امام همچنان از پذيرفتنش ابا مىكرد، تا يكى از آن دو نفر زبان به تهديد گشود، ديگرى نيز گفت، بخدا سوگند كه مامون مرا دستور داده تا گردنت را بزنم اگر با خواست او مخالفت كنى». (6)
برخى ديگر چنين آوردهاند كه مامون به امام(ع) گفت: اى فرزند رسول خدا، اينكه از پدران خود داستان مسموم شدن خود را روايت مىكنى، آيا مىخواهى با اين بهانه جان خود را از تن دردادن به اين كار آسوده سازى و مىخواهى كه مردم ترا زاهد در دنيا بشناسند؟
امام رضا پاسخ داد: بخدا سوگند، از روزى كه او مرا آفريده هرگز دروغ نگفتهام، و نه بخاطر دنيا زهد در دنيا را پيشه كردهام، و در ضمن مىدانم كه منظور تو چيست و تو براستى چه از من مىخواهى.
- چه مىخواهم؟
- آيا اگر راستبگويم در امان هستم؟
- بلى در امان هستى - تو مىخواهى كه مردم بگويند، على بن موسى از دنيا روىگردان نيست، اما اين دنياست كه بر او اقبال نكرده. آيا نمىبينيد كه چگونه به طمع خلافت، وليعهدى را پذيرفته.
در اينجا مامون برآشفت و به او گفت: تو هميشه به گونه ناخوشايندى با من برخورد مىكنى، در حالى كه ترا از سطوت خود ايمنى بخشيدم. بخدا سوگند، اگر وليعهدى را پذيرفتى كه هيچ، و گرنه مجبورت خواهم كرد كه آن را بپذيرى. اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد (7) .
امام رضا(ع) در پاسخ ريان كه علت پذيرفتن وليعهدى را پرسيده بود، گفت:
«. . . خدا مىداند كه چقدر از اين كار بدم مىآمد. ولى چون مرا مجبور كردند كه از كشتن يا پذيرفتن وليعهدى يكى را برگزينم، من ترجيح دادم كه آن را بپذيريم. . . در واقع اين ضرورت بود كه مرا به پذيرفتن آن كشانيد و من تحت فشار و اكراه بودم. . » (8)
امام حتى در پشت نويس پيمان وليعهدى اين نارضايتى خود و به سامان نرسيدن وليعهدى خويش را بر ملا كرده بود. (9)
پيشنهاد خلافت تا چه حد جدى بود؟
اين پيشنهاد هرگز جدى نبود!
در پيش برايتان گفتيم كه مامون نخستبه امام رضا(ع) پيشنهاد كرد كه خلافت را بپذيرد، و اين پيشنهاد را بسيار با اصرار هم عرضه مىداشت، چه در مدينه و چه در مرو، و سرانجام حتى امام را به قتل هم تهديد كرد، ولى هرگز موفقيتى به دست نياورد.
پس ازين نوميدى، مامون مقام وليعهدى را پيشنهاد به او كرد، ولى ديد كه امام باز از پذيرفتنش امتناع مىورزد. آنگاه او را تهديد به قتل كرد و چون اين تهديد را امام جدى تلقى كرد، ديگر خود را مجبور يافت كه وليعهدى را بپذيرد.
اكنون دو سؤال مطرح مىشود:
يكى آنكه آيا مامون مقام خلافت را بطور جدى به امام عرضه مىداشت؟
دوم آنكه، در صورت جدى نبودن اين پيشنهاد، اگر امام جواب مثبتبه او مىداد و خلافت را مىپذيرفت، مامون چه موضعى را مىخواست اتخاذ كند؟
پاسخ به سؤال نخستحقيقت آن است كه تمام قرائن و شواهد دلالتبر جدى نبودن پيشنهاد دارند. زيرا مامون را در پيش به خوبى برايتان معرفى كرديم. مردى كه چنان براى خلافتحرص مىزد كه بناچار دستبه خون برادر خويش بيالود و حتى وزرا و فرماندهان خود و ديگران را نيز به قتل مىرسانيد و باز براى نيل به مقام، آن همه شهرها را به ويرانى كشانده بود، ديگر قابل تصور نبود كه همين مامون به سادگى دست از خلافتبر دارد و بيايد با اصرار و خواهش آن را به كسى واگذارد كه نه در خويشاوندى مانند برادر به او نزديك بود، نه در جلب اطمينان به پاى وزرا و فرماندهانش مىرسيد.
آيا مىتوان از مامون پذيرفت كه تمام فعاليتهايش از جمله قتل برادر، همه به خاطر مصالح امت صورت مىگرفت و او مىخواست كه راه خلافت را براى امام رضا(ع) باز كند؟!
چگونه مىتوان بين تهديدهاى او به امام و جدى بودن پيشنهاد مزبور، رابطه معقولى بر قرار كرد؟
اگر او توانسته بود با تهديد مقام وليعهدى را به امام بقبولاند پس چرا در قبولاندن خلافت، همين زور و اجبار را بكار نگرفت؟
پس از امتناع امام، دليل اصرار مامون چه بود، و چرا امام را به حال خود رها نكرد، و چرا باز هم آنهمه زورگويى و اعمال قدرت؟
اگر مامون براستى مىخواست امام را بر مسند خلافت مسلمانان بنشاند، پس چرا تاكيد مىكرد كه براى رفتن به بارگاهش، از راه كوفه و قم نرود؟ او بخوبى مىدانست كه در اين دو شهر مردم آمادگى داشتند كه شيفته امام گردند.
باز اگر مامون راست مىگفت پس چرا دوبار جلوى امام را در مسير رفتن به نماز عيد گرفت؟ آرى، او مىترسيد كه اگر امام به نماز بايستد، پايههاى خلافتش به تزلزل افتد.
همچنين، اگر او امام را حجتخدا بر خلق مىدانست و به قول خودش او را داناترين فرد روى زمين باور داشت، پس چرا مىخواست نظرى بر وى تحميل كند كه او آن را به صلاح نمىديد، و چرا بالاخره امام را آنهمه تهديد مىكرد؟
در پايان، آيا آن رفتار خشن و غير انسانى كه مامون پيش از بيعت و بعد از آن، و در طول زندگانى امام و هنگام وفاتش، با او و با علويان در پيش گرفته بود؟ چگونه قابل توجيه بود؟
مامون خود دليل مىآوردشايان تذكر آنكه مامون هرگز خود را آماده پاسخ به اين سؤالها نكرده چه مىبينيم در توجيه اقدام خويش منطق استوارى برنگزيده بود. او گاهى مىگفت كه مىخواهد پاداش على بن ابيطالب را در حق اولادش منظور بدارد. (10)
گاهى مىگفت انگيزهاش اطاعت از فرمان خدا و طلب خشنودى اوست كه با توجه به علم و فضل و تقواى امام رضا مىخواهد مصالح امت اسلامى را تامين كند. (11)
و زمانى هم مىگفت كه او نذر كرده در صورت پيروزى بر برادر مخلوعش امين، وليعهدى را به شايستهترين فرد از خاندان ابيطالب به سپرد. (12)
اين توجيههاى خام همه دليل بر عدم توجه مامون بود به پيشبينىهاى لازم جهت پاسخ به سؤالهاى انتقادآميز، و از اين روست كه آنها را در تناقض و نا هماهنگى مىيابيم.
هر چند كتابهاى تاريخى به دو سؤالى كه ما عنوان كرديم نپرداختهاند، ولى ما شواهد بسيارى يافتهايم بر اين مطلب كه مردم نسبتبه آنچه كه در دل مامون مىگذشت، بسيار شك روا مىداشتند. از باب مثال، صولى و قفطى و ديگران داستان «عبد الله بن ابىسهل نوبختى» ستارهشناس را چنين نقل كردهاند كه وى براى آزمايش مامون اظهار داشت كه زمان انتخاب شده براى بستن بيعت وليعهدى، از نظر ستارهشناسى، مناسب نمىباشد. اما مامون كه اصرار داشتبيعتحتما بايد در همان زمان بسته شود براى هر گونه تاخير يا تغيير در وقت، وى را به قتل تهديد مىكرد. (13) .
امام هدفهاى مامون را مىشناختدر فصل «پيشنهاد خلافت و امتناع امام از پذيرفتن آن» موضع او را بيان كرديم. در آنجا در يافتيم كه امام به جاى موضع سازشگرانه يا موافق در برابر پيشنهاد خلافت، خيلى سر سختانه به مقاومت مىكرد.
چرا؟ زيرا كه او به خوبى در يافته بود كه در برابر يك بازى خطرناكى قرار گرفته كه در بطن خود مشكلات و خطرهاى بسيارى را هم براى خود او، هم براى علويان و هم براى سراسر امت اسلامى، مىپرورد.
امام بخوبى مىدانست كه قصد مامون ارزيابى نيت درونى اوستيعنى مىخواستبداند آيا امام براستى شوق خلافت در سر مىپروراند، كه اگر اينگونه است هر چه زودتر به زندگيش خاتمه دهد. آرى، اين سرنوشت افراد بسيارى پيش ازين بود، مانند محمد بن محمد بن يحيى بن زيد (همراه ابو السرايا)، محمد بن جعفر، طاهر بن حسين، و ديگران. . . و ديگران. .
از اين گذشته، مامون مىخواست پيشنهاد خلافت را زمينهساز براى اجبار بر پذيرفتن وليعهدى بنمايد. چه همانگونه كه در فصل «شرايط بيعت» گفتيم چيزى كه هدفها و آرزوهاى وى را بر مىآورد قبول وليعهدى از سوى امام بود نه خلافت.
پس به اين نتيجه مىرسيم كه مامون هرگز در پيشنهاد مقام خلافت جدى نبود ولى در پيشنهاد مقام وليعهدى چرا.
پاسخ به سؤال دوم
سؤال اين بود:
اگر امام پيشنهاد مامون را جدى تلقى كرده خلافت را مىپذيرفت، در آن صورت مامون چه موضعى اتخاذ مىكرد؟
ممكن است پاسخ اينگونه دهيم كه مامون بخوبى خود را آماده مقابله با هر گونه رويداد از اين نوع كرده بود، و اساسا مىدانست كه براى امام غير ممكن است كه در آن شرايط پيشنهاد خلافت را بپذيرد، چه هرگز آمادگى براى اين كار را نداشت و اگر هم تن به آن در مىداد عملى افتخار آميز و غير قابل توجيه بود.
امام مىدانست كه اگر قرار باشد زمام خلافت را خود به دستبگيرد بايد به عنوان رهبر راستين ملت، حكومتحق و عدل را بر پا كند، يعنى احكام خدا را مانند جدش پيامبر(ص) و پدرش على(ع) مو به مو به مرحله اجرا درآورد. ولى چه بايد كرد كه مردم توان پذيرفتن چنان حكومتى را نمىداشتند. درست است كه به لحاظ احساسات همراه اهلبيتبودند، ولى هرگز تربيت صحيح اسلامى نيافته بودند تا بتوانند احكام الهى را به آسانى پذيرا شوند. ملتى كه به زندگى در حكومت عباسى و پيش از آن به شيوه حكومتبنى اميه خو گرفته بودند، اجراى احكام خداوند امرى نا مانوس برايش به شمار مىرفت و از اين رو به زودى سر به تمرد بر مىآورد.
مگر على(ع) نبود كه مىخواست احكام خدا را بر مردمى اجرا كند كه خودشان آنها را از زبان پيغمبر(ص) شنيده بودند، ولى به جاى حرف شنوى با آن همه تمرد و مشكل برخورد كرد؟ اكنون پس از گذشتن دهها سال و خو گرفتن مردم با كژى و انحراف و عجين شدن سنتهاى ناروا با روح و زندگى مردم، چگونه امام رضا(ع) مىتوانستبه پيروزى خود اميدوار باشد؟
همچنين، در جايى كه ابو مسلم جان شصت هزار نفر را در زندانها گرفته بود و اين قربانيان افزون بر صدها هزار قربانى ديگرش بود كه در ميدانهاى جنگ طعمه شمشيرهاى سپاهيانش گرديده بودند.
در جايى كه شورش «ابوالسرايا» مامون را به تحمل هزينه و ضايعات دويست هزار سرباز مجبور ساخته بود. .
و در جايى كه هر روز از هر گوشهاى عليه حكومتى كه درست در مسير شهوات مردم گام برمىداشت، ندايى به اعتراض برمىخاست. .
در چنين شرايطى آيا امام مىتوانستخود را مصون از تمرد هواپرستان - كه بيشتر مردم بودند - و نيز كيد دشمنان بداند. شكى نبود كه تعداد اين گروه افراد پيوسته رو به افزونى مىنهاد و در برابر امام به خاطر حكومت و روشى كه با آن بيگانگى داشتند، صف آرايى مىكردند.
درست است كه دلهاى مردم با امام رضا (ع) بود، ولى شمشيرهايشان بزودى عليه خود او از نيامها در مىآمد، درست همانگونه كه با پدران وى اينچنين كردند. يعنى هر بار كه حكومتى از نظر شهوات و خواهشهاى صرف مادى خوشايند مردم نبود چنين عكس العمل شومى در برابرش ابراز مىكردند.
حكومت امام رضا اگر مىخواست كارى اساسى انجام دهد بايد ريشه انحراف و فساد را بخشكاند. و براى اين منظور پيش از هر چيز بايد دست غاصبان را از اموال مردم كوتاه كرده، زورگويان را بر جاى خودشان بنشاند. همچنين بايد هر صاحب مقامى را كه به ناحق بر مسندى نشسته بود، از جايگاهش پايين بكشد.
علاوه بر اين، اگر مىخواست افراد را بر پستها و مقامهاى مملكتى بگمارد هر گونه عزل و نصبى را طبق مصالح امت اسلامى انجام مىداد و نه مصلحتشخص فرمانروايان يا قبيلهها. در آن صورت، طبيعى بود كه قبايل بسيارى را بر ضد خود مىشورانيد، چه رهبرانشان - چه عرب و چه فارس - نقش مهمى در پيروزى هر نهضتى بازى كرده تداوم و كاميابى هر حكومتى را نيز تضمين مىكردند.
بنابراين، اگر قرار بود امام در پاسدارى از دين خود ملاحظه كسى را نكند، و از سوى ديگر موقعيتخود را نيز در حكومت اينگونه ضعيف مىيافت و خلاصه نيرو و مدد كافى براى انجام مسؤوليتها براى خويشتن نمىديد، پس حكومتش چه زود با نخستين تندبادى كه بر مىخاست، از هم فرو مىريخت. مگر آنكه مىخواست نقش حاكم مطلق را بازى كند كه براى سلطه و قدرت خويش هيچ قيد و حدى را نشناسد.
اينها كه گفتيم رويدادهاى احتمالى در زمانى بود كه فرض مىكرديم امام رضا در آن شرايط خلافت را مىپذيرفت و مامون و ديگر عباسيان هم ساكت نشسته، نظارهگر اوضاع مىشدند. در حالى كه اين فرض حقيقت ندارد، چه آنان در برابر از دست دادن قدرت و حكومت، به شديدترين عكس العملها دست مىيازيدند.
اكنون پاسخ ديگرى براى سؤال عنوان شده بيابيم. مامون در آن زمان همه قدرت را قبضه كرده بود و عملا همه گونه وسايل و امكانات را در اختيار داشت. حال اگر شيوه حكمرانى امام را رضايتبخش نمىديد، براحتى مىتوانستحساب خود را تصفيه كند و وسايل سقوط امام را فراهم آورد. بنابراين، مىبينيم كه امام بيش از دو راه نداشت: يا بايد به مسؤوليت واقعى خود پايبند باشد و همه اقدامات لازم را در جهت اصلاحات ريشهاى در تمام سطوح انجام بدهد و مامون و دار و دستهاش را نيز همينگونه تصفيه كند. يا آنكه مسؤوليت فرمانروايى را تنها در حدود اجراى خواستهاى مامون بپذيرد، و در واقع اين مامون و دار و دسته فاسدش باشند كه حكمران حقيقى بشمار روند.
در صورت اول، امام خويشتن را در معرض نابودى قرار مىداد، چه نه مردم و نه مامون و افرادش هيچكدام تاب تحمل چنان نظامى را نداشتند و به همين بهانه كار امام را مىساختند.
در صورت دوم، جريان امر بيشتر به زيان امام و علويان و تمام امت اسلامى تمام مىشد، چه اهداف و آمال مامون از طريق تمام وسايل ممكن اجرا مىشد.
علاوه بر اينها، اينكه مامون خلافت را به امام رضا(ع) عرضه مىداشت معنايش آن نبود كه خود از هرگونه امتيازى چشم پوشيده بود، و ديگر هيچگونه سهمى در حكومت نمىطلبيد. بلكه بر عكس براى خود مقام وزارت يا وليعهدى امام را در نظر گرفته بود مامون مىخواست امام را بر مسند يك مقام ظاهرى و صورى بنشاند و خود در باطن تعزيه گردان صحنهها باشد. در اين صورت نه تنها ذرهاى از قدرتش كاسته نمىشد كه موقعيتى نيرومندتر هم مىيافت. مامون در زيركى نابغه بود و نقشه تفويض لافتبه امام به منظور رهانيدن مقام خود از هر گونه آسيبپذيرى، طرح شده بود. او مىخواست از علويان اعتراف بگيرد كه حكومتش قانونى است و بزرگترين شخصيت در ميان آنان را در اين بازى و صحنهسازى وارد كرده بود.
پىنوشتها:
(1) بر اين موضوع تصريح شده در البداية و النهاية / 10 / ص 250 - الآداب السلطانية، الفخرى / ص 127 - غاية الاختصار / ص 67 - ينابيع المودة، حنفى / ص 384 - مقاتل الطالبين، و بسيارى ديگر. سيوطى در تاريخ الخلفاء آورده كه «حتى گفتهاند او مىخواستخود را خلع كند و خلافت را به او بسپارد. . . » اما وى او را از اين كار بازداشت.
(2) عيون اخبار الرضا / 2 / ص 149 - بحار / 49 / ص 134 - ينابيع المودة و ساير كتابها.
(3) عبارت تاريخ الشيعة / ص 51 و 52 اين است:
«اگر خلافتحقى است كه براى تو از سوى خدا شناخته شده، پس نمىتوانى آن را از خود جدا سازى و به ديگرى واگذارى. و اگر چنين حقى برايت نيست، پس چگونه چيزى را كه ندارى به من مىبخشايى. . . ».
(4) مراجعه كنيد به: روضة الواعظين / 1 / ص 267 و 268 و 269 - اعلام الورى / ص 320 - علل الشرايع / 1 / ص 236 - ينابيع المودة / ص 384 - امالى صدوق / ص 42 و 43 - الارشاد / ص 310 - كشف الغمة / 3 / ص 65، 66 و 87 - عيون اخبار الرضا / 2 / ص 149 و 140 - المناقب / 4 / ص 363 - الكافى / 1 / ص 489 - بحار / 49 / ص 129، 134 و 136 - معادن الحكمة، و تاريخ الشيعة، و مثير الاحزان / ص 261 - شرح ميمية ابىفراس / ص 164 و 165 - غاية الاختصار / ص 68.
(5) مىگويند: او عمويش و يكى از فرماندهان بود كه مامون او را مدتى فرماندار خراسان كرد. ولى بر اثر سوء رفتار عزل شد.
(6) مقاتل الطالبين / ص 562 و 563 و نزديك به اين مطلب چيزى در ارشاد مفيد / ص 310 و ساير كتابها يافت مىشود.
(7) در اين باره مراجعه شود به: مناقب آل ابىطالب / 4 / ص 363 - امالى صدوق / ص 43 - عيون اخبار الرضا / 2 / ص 140 - علل الشرايع / 1 / ص 238 - ميراث الاحزان / ص 261 و 262 - روضة الواعظين / 1 / ص 268 - بحار / 49 / ص 129 و ساير كتابها.
(8) علل الشرايع / 1 / ص 239 - روضة الواعظين / 1 / ص 268 - امالى صدوق / ص 72 - بحار / 49 / ص 130 - عيون اخبار الرضا / 2 / ص 139.
(9) در موضوع اجبار امام(ع) به امضاى سند وليعهدى به اين منابع رجوع كنيد: ينابيع المودة / ص 384 - مثير الاحزان / ص 261، 262، و 263 - كشف الغمة / 3 / ص 65 - امالى صدوق / ص ص 68، 72 - بحار / 49 / ص 129، 131 و 149 - علل الشرايع / 1 / ص 237 و 238 - ارشاد مفيد / ص 191 - عيون اخبارالرضا / 1 / ص 19 و جلد 2 / ص 139 تا 141 و 149 - اعلام الورى / ص 320 - الخرائج و الجرائح و ديگر كتابها.
(10) - الآداب السلطانية، الفخري / ص 219 - بحار / 49 / ص 312 - تاريخ الخلفاء، سيوطى / ص 308 - التذكرة، ابن جوزى / ص 356. از شذرات الذهب ابن عماد نيز نقل شده است.
(11) اين موضوع را در سند وليعهدى تصريح نموده است.
(12) الفصول المهمة، ابن صباغ مالكى / ص 241 - مقاتل الطالبين / ص 536 - اعلام الورى / ص 320 - بحار / 49 / ص 143 و 145 - اعيان الشيعة / 4 / بخش 2 / ص 112 - عيون اخبار الرضا و ارشاد مفيد و ديگر كتابها.
(13) تاريخ الحكماء / ص 222 و 223 - فرج المهموم فى تاريخ علماء النجوم / ص 142 - اعيان الشيعة / 4 / بخش 2 / ص 114 - بحارالانوار / 49 / ص 132 و 133 - عيون اخبار الرضا / 2 / ص 147 و 148 و ديگر منابع.